لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶ ایران ۱۵:۰۱

از همه جا

پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶

تقویم

دهکده آردتز در نزدیکی داووس

دهکده آردتز در نزدیکی داووس

بعد از اینکه گزارش را به واشنگتن فرستادیم با سیاوش همکارم تصمیم گرفتیم در دهکده محل اقامت قدم بزنیم. تاریخ در معماری ساختمان‌ها نوع در و پنجره و نقاشیهای روی دیوارهای ساختمان‌ها مشهوده. تاریخ آردتز به عهد باستان بر می‌گرده.

به عنوان همدردی با همکاران در واشنگتن ما هم برف خواستیم و در داووس و حومه بارید. اما زمین تا آسمان با آنجا فرق داشت. بارشی آرام و بی‌صدا. هوایی ملایم و لطیف. اما ۲۵۰۰ میهمان واقعاْ نظم داووس را بهم زدند. شهرستانی به اون کوچکی خودش ۱۰هزار سکنه دارد که برای وسعتش کم نیست.

بعد از اینکه گزارش را به واشنگتن فرستادیم با سیاوش همکارم تصمیم گرفتیم در دهکده محل اقامت قدم بزنیم. تاریخ در معماری ساختمان‌ها نوع در و پنجره و نقاشیهای روی دیوارهای ساختمان‌ها مشهوده. تاریخ آردتز به عهد باستان بر می‌گرده.

سکنه دهکده از بازماندگان گروهی هستند که به خاطر زبانشان به آن‌ها رومانش می‌گن. اراضی قابل توجهی در عهد گذشته در اختیار داشتند و اموراتشون در درجه اول با گاوداری و چوب بری و در درجه دوم کشاورزی می‌گذشت.

از اونجاییکه منطقه لمباردی امروز ایتالیا در کنترل این افراد بود دروازه منطقه به ایتالیا محسوب می‌شد و بین رومی‌ها و آلمان‌ها و فرانسوی بر سر آن درگیری بود. در دوران سلطه آلمان‌ها چندین روستا با کمک یکدیگر یک جمهوری تشکیل داده و به کنفدراسیون سوییس پیوستند.

آردتز در آغوش کوههای آلپ تقریباْ در ارتفاع ۱۴۰۰ متری از سطح دریاست. سکوت اون کر کننده است. در اینجا دنیای دیگه‌ای وجود نداره. دیدم به دیوار یک ساختمان تابلوی تلفن زدن... یعنی تلفنخونه! پس بیخود نیست در اتاق هتل ما تلفن نیست.

حرفه دیرینه این مردم هنوز اینجا متداول هست... یعنی در بعضی قسمتهای دهکده که راه بروید بوی گاوداری استشمام می‌شه. زننده نیست. زندگی خیلی ابتداییه. یک مدرسه یک کلیسا یک کافی شاپ دو رستوران که یکی از اون‌ها رستوران هتل ماست...

و سوپ جویی داره که آدم رو یاد سوپ جوی مادربزرگش می‌ندازه. از کیفیت مواد سالاد معلومه که باید اقلام محلی باشند... بسیار بسیار تازه و خوش مزه. صنعتی شده نیست... کاملاْ مزه طبیعی داره.

این دو برادر هم از ۴۱۰ سکنه آردتز هستند. عکسهای بیشتر از آردتز را در صفحهء...... ما ببینید.

یکی از نشست های جنبی داووس

یکی از نشست های جنبی داووس

پنجشنبه صبح مه روز قبل جای خودش را به آفتابی درخشان داد. منهای ۷ درجه سانتیگراد. قابل تحمل بود. شهر در تکاپوی شدیدی بود. مهمانهای زیادی آمده‌اند. با اینکه داووس شهرستانی کوچک هست به توریست عادت داره... یکی از چند بهشت اسکی بازهاست. اما مهمانهای چند روز آینده خاص هستند و افکار والایی در سر دارند.

پلیس و مامور امنیتی زیادی همه جا دیده می‌شد. اتوموبیلهای روز... اکثراْ مشکی با سرنشینهای رده بالا در تردد بودند. کف خیابون‌ها را برف گرفته و سرعت کم هست. خیلی خیابان‌ها را تغییر مسیر دادند و البته بعضی از آن‌ها را هم به روی ماشین بستند. چه سواره چه پیاده اگر از دو ماه و اندی پیش برای این نشست ثبت نام نکرده باشی نمی‌تونی از محدوده‌ای جلو‌تر بری.

سخنرانی‌ها در اماکن مختلف بودند. برای شنیدن یک سخنرانی عازم محل شدیم. هنوز آماده نبودند و گفتند یکی دو ساعت باید بیرون صبر کنیم. برای اینکه وقت تلف نشه و بتونیم در جریان سخنرانیهای دیگر قرار بگیریم تصمیم گرفتیم یک هتل یا کافی شاپ پیدا کنیم. اولین کافی شاپ-رستورانی که دیدیم وارد شدیم.

دیدم چند نفر با لب تاپ شون مشغول کار هستند. خوشحال شدم و با همکار فیلمبردارم سیاوس علیپور جا پیدا کردیم و وسایل را پایین گذاشتیم. او رفت بانک تا برای پول پارک ماشین فرانک سوییس بگیره. اما وقتی برگشت به او خبر دادم که باید وسایل را جمع کنیم و بریم چون اینجا وای فای (WiFi) نداره و من نمی‌تونم کارم را بکنم. لازم بود به اینترنت وصل بشم.

براه افتادیم. وارد اولین هتل شدیم. درسم را گرفته بودم. اول پرسیدم که اینترنت عمومی دارن یا نه؟ جوابش: فقط برای مهمانهای هتل. حدس می‌زدم. دوباره راه افتادیم. یک کافی شاپ اونطرف خیابان بود. باز بدون مقدمه سراغ اینترنت را گرفتم. جواب منفی بود. قضیه دستم آمد اما باز می‌باید تلاش خودم را بکنم. یک رستوران دیگه... یک هتل دیگه... و چند تایی دیگه... کلافگی... نگرانی... عصبانیت... چطور در سوییس چنین چیزی ممکنه؟ خودم جواب خودم را دادم... این یک شهر توریستی هست... مردم برای استراحت و تفریح به اینجا میان... برای اینکه از دنیای شلوغ و تکنولوژی که آدم را محسور خودش می‌کنه دور بشن. ضمناْ دور هم نشستن و گپ زدن در اینطور شهر‌ها بیشتر دیده می‌شه تا در شهرهای بزرگ که وقتی وارد کافی شاپ می‌شی می‌بینی چشمهای مشتری‌ها به تلفنشون دوخته شده و مرتب یا شصتشون بالا پایین می‌ره یا انگشت سبابه و از مکالمه رو در رو هم خبری نیست.

تصمیم گرفتیم بریم توی ماشین بشینم کار کنیم تا در ساختمانی که می‌خواستیم بریم باز بشه... تازه اونهم ببینیم می‌تونیم با بلوتوث (Bluetooth) به اینترنت وصل بشیم یا نه. اما از اونجایی که ماشین نزدیک محل مورد نظر ما بود اول چک کردم ببینم راه می‌دن یا نه. بله در‌ها باز شده بود. رفتیم توی صف.

در یکی از نوبت های گزارش برای واشنگتن

در یکی از نوبت های گزارش برای واشنگتن

بعد از بازرسیهای متعدد وارد سال شدیم و جا گرفتیم. سیاوش رفت وسایل دوربین را بیاره و پول پارک ماشین را توی دستگاه بندازه. ۵ دقیقه... ۱۰ دقیقه... نیم ساعت... برنگشت. منهم مرتب به تازه وارد‌ها به سالن که دنبال جا بودند می‌گفتم صندلی پهلویی من گرفته شده... الان همکارم می‌آید... بعضی‌ها قر قر می‌کردند.

بالاخره سیاوش خبر داد که سوییچ توی ماشین جا مونده! دردسرتون ندم. ۳ ساعت طول کشید تا از شرکت محل کرایه اتوموبیل آمدن تا در رو باز کردند و او تونست وسایل فیلمبرداری و کامپیوترش را در بیاره. تا اونموقع دیگه تمامی برنامه ریزیهای اول صبح ما بر باد رفته بود و زمان اولین گزارش زنده من رسیده بود.

با هماهنگی دفتر در واشنگتن تغییر تاکتیک دادیم. از اونجایی هم که اون محل تا محل اصلی برگزاری نشست فاصله داشت و ترافیک هم بود تصمیم گرفتیم برای ادامه کار همانجا بمانیم تا از امکانات اینترنتی اون استفاده کنیم چون سخنرانی بعدی بزودی شروع می‌شد. این گزارش را هم نوشتم و قرار شد بریم به هتلی که از اونجا قرار بود گزارش زنده بدم. اینهم خود ماجرایی بود.

​خیابونهای باریک... یک طرف رفت دیگری برگشت... برف روی زمین که کمی خیابون را تنگ‌تر کرده بود... ترافیک ایجاد شده توسط مهمانهای سر‌شناس که بعضی‌ها حداقل دو ماشینه بودند... بسته بودن بعضی خیابون‌ها چون راه داشتند به هتلی یا ساختمانی که بزرگان در آن بودند... سیستم راهیابی (GPS) که دیگه سر در گم شده بود... دو بار شهر را دور زدیم تا راهمون را پیدا کنیم. هتل نوک کوه بود...

حالا از اینکه ماشین داشتیم خوشحال بودیم چون درغیرانصورت حمل وسایل به هتل ممکن نبود. یادمون افتاد از صبحانه تا اون زمان جز نصف لیوان آب چیزی نخورده بودیم... ۷ شب. اما نه، هنوز کار داشتیم. به هر حال ۲۰ دقیقه به نصف شب رسیدیم هتل. خستگی نمی‌گذاشت خوابم ببره. ساعت یک و نیم صبح تصمیم گرفتم این وقایع را بنویسم.

سیاوش علیپور، همکار فیلم بردار من.

سیاوش علیپور، همکار فیلم بردار من.

تا حالا با کامپیو‌تر اپل سعی کردید در اپلیکیشن Word مایکروسافت فارسی بنویسید؟ خودش عالمی داره. بلد نبودم. حروف جدا جدا میموند. حتی فانت معمولمون را هم دانلود کردم. بعد از یک ساعت و نیم خسته و کلافه کامپیو‌تر را بستم به این امید که صبح سیاوش یادم بده.

صبح حرفهای منو تایید کرد. مگر یک چیزی رو دانلود کنم... حالا هم یادم رفته. نهایتاْ تصمیم گرفتم توی قسمت متن ایمیل اداره بنویسم. کاری که از اول به فکرم رسید اما می‌خواستم طوری دیگه‌ای عمل کنم که راحت‌تر بشه قبل از پست کردن روی وبسایت تنظیمهای لازمه را کرد.

یکی از عکسهایی که زیبایی مناطق حوالی داووس را نشان می دهد

یکی از عکسهایی که زیبایی مناطق حوالی داووس را نشان می دهد

اگر فکر می کنید رسیدن به داووس به این سادگیهاست اشتباه می کنید. حداقل اگر بار اول باشه و هیچ اطلاعاتی هم از اونجا ندارین. اول اینکه داووس فرودگاه نداره. زوریخ نزدیکترین شهر عمده است.

از اونجا چند راه دارید: گرفتن اتوبوس گرفتن قطار یا ماشین کرایه کردن و راندن. اگر تحت فشار زمانی نباشید هر کدوم این راهها دلپذیر و امکانپذیر هستند. اما اگر باید زمانی خاصی به مقصد برسید و برنامه اتوبوس و قطار را نمیدونید بهتره ماشین اجاره کنید. در زمستان هم حتی ماشین دیفرنسیال جلو کافی نیست... داووس خیابونهایی داره که رسماْ از کوه میرن بالا یا بطور پیج و واپیچ.

ساعتی که من و همکار فیلمبردارم سیاوش علیپور با ماشین اجاره ای توی جاده افتادیم با منظره ای رویایی مواجه شدیم. بعضی جاها مه آنقدر پایین بود که بنظر میرسید یک پرده سفید از لطیف ترین جنس در جهان جلوی چشمانتان آویزان هست. شاید فقط جاهایی هاله ای از ساختمانی یا درختی دیده میشد.

محسور کننده بود. عکس گرفتم اما چیزی خودش را نشان نمیداد. پاک کردم. دریاچه زوریخ هم تا نیمی از راه یک طرف جاده بود. چیزی رو الان یادم افتاد... از توی شهر زوریخ که میگذشتیم تا به جاده مورد نظر برسیم یک اسم روی پنجره ای توجه منو جلب کرد...سهند...بی شک ایرانی بود...دقیقتر که نگاه کردم دیدم طرف دیگه به فارسی نوشته کباب. اتفاق جالبی بود.

برگردیم به جاده.کم کم شرایط تپه های کوتاه اطراف جای خودشون را دادن به تپه های بلندتر و بعد هم کوهستان. کوههایی که پوشیده از درختهای کاج سر به آسمان کشیده بودند. کاجهایی که برف روی هر شاخه آنها نشسته بود و آنها را رو به زمین خم کرده بود. جاده هم مانند مار از چپ به راست و بعد از راست به چپ تغییر مسیر میداد. در بین کوهها محاصره شده بودیم. فقط آسمان را میدیدیم. در این پیچیدنها جاده کم کم به سمت بالای کوه میرفت و بعد پایین می آمد... و دوباره اوج میگرفت. پایین هر سراشیبی هم یک دهکده بود. دهکده هایی با کلبه های چوبی...مثل همونهایی که یا در کارت پستالها یا کتابهای گردشگری یا شاید هم در فیلمها دیده اید.

باور کردن دیدن این صحنه ها سخت بود. واقعاْ مثل یک رویا بود. تند تند عکس میگرفتم و بلافاصله میفرستادم به همکارم آرش سیگارچی تا روی وبسایتمون بگذاره. نقشه ما را رسوند به جایی که نمیدونستیم چه کار باید بکنیم. تنها راه جلو پرداخت عوارض جاده بود. آنطرف ایستگاه مانندی بود.

با شک و تردید و نگرانی و ترس از اینکه اشتباه آمدیم رفتیم جلو و مانند افراد دیگر ماشین را در یکی از دو خط نگاه داشتیم. پیاده شدیم. سراغ خانمی رفتم که کناری ایستاده بود. سعی کردم بپرسم اینجا چیه، چکار باید بکنیم چخ اتفاقی می افته. انگلیسی بلد نبود. خانم دیگه ای از راه رسید.

خوشبختانه انگلیسی بلد بود و گفت با ماشین سوار قطار میشیم و میریم اونطرف کوه. در نقشه گوگل دیده بودیم که یک تونل هست اما نمیدونستیم که ماشین را روی کفه قطار مانندی میگذاریم. خودمون توی ماشین میشینیم تا طرف دیگر به هتلمون برسیم. باز هم با شک و تردید و نگرانی همین کار را کردیم.

۲۰ کیلومتر را داخل قطار از توی تونل گذراندیم تا نیم ساعت بعد سر از طرف دیگر درآوردیم. به هر حال طبق راهنماییهای سیستم راهیابی (GPS) عمل کردیم تا رسیدیم به هتل.

شوروی میخواست قرارداد ۵۰ ساله و ۵ استان شمالی را در بر بگیرد. شاه به سفیر آمریکا گفته بود که "جولان دادن" متخصصین شوروی در ۵ استان کشور برایش غیرقابل تصور هست و ترجیح میدهد قراردادی منعقد نشود.

پیش زمینه: جنگ جهانی دوم به پایان رسیده. متفقین نیرو، تجهیزات و ادوات جنگی خود را از ایران خارج کردند... غیر از یکی: اتحاد جماهیر شوروی هنوز دو سال پس از جنگ برخی ساختمانهای فرودگاهها، انبار نفت و تأسیسات رادیوئی در تبریز و مشهد را در اشغال دارد.

ارزیابی وضعیت کشور میزبان از وظائف یک سفیر دیپلماتیک در کشور مورد مأموریت هست... ارزیابی همه جانبه...اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و غیره. سفیر، ارزیابی و نظرات خودش را در مکاتبات دیپلماتیک به مرکز(وزارت خارجه)کشور متبوع خود ارسال میکند.

اخیراً وزارت خارجه آمریکا بخش دیگری از اینگونه مکاتبات را در مورد خاورمیانه که مربوط به سالها ۱۹۴۶ و ۱۹۴۷ میلادی( ۱۳۲۵ و ۱۳۲۶ خورشیدی) میشود در دسترس عموم قرار داد. کنجکاوی من را به خواندن بعضی از این مکاتبات کشاند...آنهم طبیعتاً بخش مربوط ایران. شاید نیمی از مکاتبات منتشر شده مربوط به اتحادجماهیر شوروی میشود که میخواست در دوران بعد از جنگ جهانی دوم، برای خود جای پایی در ایران باز کند، و بقیه مربوط به اغتشاشات در استان آذربایجان... آنهم باز به دست روسها.

در آن سالها، جیمز بایرنز، وزیر خارجه وقت آمریکا ، و جورج الن(Allen)، سفیر او در ایران بودند. در بسیاری از این مکاتبات الن خبر از این میدهد که دولت احمد قوام تحت فشار اتحاد جماهیر شوروی است تا امتیاز نفت در دریای مازندران را بگیرد. در نامه ای به بایرنز، سفیر از محمد رضا شاه پهلوی نقل قول میکند که حسن علاء، سفیر وقت ایران در آمریکا، از شاه خواسته به هیچ وجه به فشار شوروی برای امضای قرارداد دو جانبه تن در ندهد. الن از شاه نقل قول میکند که اگر هم قرار باشد چنین قراردادی بسته شود، میخواهد طوری تنظیم شود که پس از دو سال حوزه تحت اختیار شوروی بسیار بسیار محدود شده، آنهم فقط در اطراف گرگان. شوروی میخواست قرارداد ۵۰ ساله و ۵ استان شمالی را در بر بگیرد. شاه به سفیر آمریکا گفته بود که "جولان دادن" متخصصین شوروی در ۵ استان کشور برایش غیرقابل تصور هست و ترجیح میدهد قراردادی منعقد نشود.

سفیر آمریکا در نامه ای به تاریخ ۱۱ ژانویه ۱۹۴۷، که مهر محرمانه هم داشته، به رئیس خودش، یعنی وزیر خارجه، نوشته که جان له روژتل، سفیر بریتانیا در ایران، دو بار در مدت کوتاهی برای گفتگو به دیدن او رفته...گفتگو در مورد موضوعی که در دیدگاه دیپلمات انگلیسی "خطر شدید" محسوب میشود... و این خطر اینست که مجلس ایران حاضر شود به شوروی امتیاز نفتی دهد... یا به عبارتی دیگر، قراردادی را که قوام با شوروی جهت ایجاد شرکت نفتی مشترک منقعد کرد، تصویب کند.

هیأت ایرانی به ریاست قوام پیش از سفر به مسکو (اتحاد جماهیر شوروی)

هیأت ایرانی به ریاست قوام پیش از سفر به مسکو (اتحاد جماهیر شوروی)

قوام در سفری به مسکو این قرارداد را امضا کرده بود با آگاهی به اینکه نه مجلس آن را تصویب خواهد کرد و نه شاه موافق آن بود.

سفیر آمریکا به وزیر خارجه بنقل از سفیر بریتانیا نوشته " اگر ایران، آنگونه که هم اکنون برخی ایرانیهای ضد شوروی مایلند، دادن هرگونه امتیاز نفتی به اتحاد جماهیر شوروی را در جا رد کنند، اشتباه بزرگی خواهد بود." سفیر آمریکا که با همتای بریتانیائی خود هم نظر بود خطاب به وزیر خارجه آمریکا نوشته "من به شاه و قوام اطلاع داده ام که ایالات متحده بطور اصولی اعتراضی به علاقه شوروی به نفت در شمال ایران ندارد و قبول دارد که از نقطه نظر اقتصادی و جغرافیائی مشتری نفت شمال ایران اتحاد جماهیر شوروی است."

بنظر سفیر آمریکا محمد سعید، نخست وزیر پیشین ایران در رد ایده امتیاز نفتی دادن به شوروی اشتباه کرده بود و شاید همین باعث برکناری او توسط عوامل همسایه کمونیست شمالی شده بود. تفسیر الن از اینکه چرا بریتانیا نگران رد این امتیاز بود، قابل توجه هست: "بریتانیایی ها امیدوارند اتحاد جماهیر شوروی امتیاز نفتی در ایران بگیرد زیرا فکر میکنند امتیاز خودشان امن تر خواهد شد و هیچ دولت آینده ایران نخواهد توانست نفت کشور را با وجود امتیازهایی در دست دو کشور، ملی کند."

سفیر آمریکا نوشته که بنظر او تأمین منافع سیاسی و اقتصادی ایران برای بریتانیایی ها بی اهمیت هست: "این موضع، در واقع، یعنی بازگشت به سیاست سال ۱۹۰۷ است: نادیده گرفتن منافع کشور دیگر به نفع تأمین خواستهای قدرتهای بزرگ." الن به وزیر نوشته که لندن انتظار داره واشنگتن هم موضع مشابه بگیرد اما "اگر ما اینکار را کنیم ایرانی ها احساس خواهند کرد هیچ کس از آنها پشتیبانی نمیکند و باید تقریباً هر آنچه شوروی ها میخواهند به شوروی ها داد. بنظر من بهترست ما همان موضعی را که بالا شرح دادم حفظ کنیم."

در همین مکاتبه، سفیر آمریکا در ایران به رئیس خود نوشته عملکرد چند ماه گذشته شوروی در مورد نفت، اعتماد ایرانیها را نتوانسته جلب کنه : "قول تسلیم پیشنهاد نفت به مجلس در آوریل گذشته از قوام درحالی گرفته شد که نیزه به شقیقه اش گذاشته بودند." الن میگوید شاید شوروی ها توافق ۵۰-۵۰ خاویار را مد نظر دارند و میخواهند آنرا تکرار کنند. اینطور که سفیر آمریکا در نامه توضیح داده اگر شوروی ها سهم ۵۰-۵۰ از نفت ایران میخواستند "پول آن به روبل روسیه و آنهم بلوکه شده به نرخ تصنعی در مسکو و بدون هیچ ارتباطی با نرخ جهانی ارز داده میشد. تلاش ایران برای خرج آن روبل ها بی فایده می بود.

چنین امتیازی، بجای آنکه سود ده باشد حتی هزینه های عمران و توسعه را پوشش نخواهد داد و احتمال دارد ایران ناچار شود خود سرمایه گذاری کند در حالیکه نفتش را هم از دست داده است". بنوشته سفیر آمریکا در صورت تحقق این قراردادی میان دو دولت میشد و اگر کسی در دولت ایران جرأت میکرد سؤالی در مورد منافع ایران کند، به فهرست سیاه کرملین اضافه میشد. در جائی دیگر در همین نامه، سفیر آمریکا گفته نگران این نیست که مجلس ایران درجا پیشنهاد دادن امتیاز نفت به شوروی را رد کند بلکه نگرانست که "مجلس به شروطی تن در دهد که به ضرر منافع و حاکمیت ایران باشد." جورج الن، سفیر آمریکا در ایران، گزارش خودش به وزیر خارجه آمریکا در این مورد را با این تمام میکند که شوروی دولتی دارد که نقض حاکمیت کشور دیگری برایش اهمیت ندارد و با وجودیکه شرکتهای نفتی، هوانوردی بخش خصوصی و غیره میتوانند در ایران مطابق با قوانین آن کشور کار کنند، "شاید ایران که کشوری کوچک و ضعیف است نتواند از منافع مردم که بهره بری از عایدات این ذخیره طبیعیست دفاع کند...هر قدر هم در تنظیم قرارداد هوشیارانه عمل کند."

۷ ماه پس از این نامه، مجلس ایران پیشنهاد تشکیل شرکت نفتی ایران- شوروی و به تبع آن دادن امتیاز نفت شمال ایران به آنکشور را رد کرد.

و در یکی دیگر از نامه های سفیر به وزیر خارجه آمریکا آقای الن نوشته شاه درخواست وام دارد تا هزینه تأمین رفاه مردم کند و کشور را بسازد.

بعد از خواندن این مکاتبات تجاوز آشکار امروز ولادیمیر پوتین به اوکراین و قبل از آن گرجستان جلوی چشمانم آمد. اگر ایران سابق پشتیبانی ثابت قدم آمریکا را نداشت، شاید پس از چندی "ایرانستان" میشد و بعد...

بارگذاری بیشتر

XS
SM
MD
LG