لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ایران ۱۶:۰۵
درباره مشکلات و گرفتاری هایی که در پیش راه دانشجویان خارجی در دانشگاه های آمریکا قرار می گیرد، زیاد شنیده ایم اما داستان سارا چیز جدیدی است. او می گوید خبر پذیرفته شدن در دانشگاه نتردام، او را از شادی به آسمان ها فرستاد، اما سوال بزرگ برای او این بود که «چطور بچه ها را در پرواز طولانی ۱۷ ساعته به آرامی به آنجا ببریم؟»

سارا برای شروع کردن کلاس هایش در ترم پاییز، با داشتن همسر و دو کودک خردسالی که امیدوار بود در سفر به آمریکا همراهش باشند، زیر فشار مضاعف بود.

سارا می گوید وقتی به دنبال گرفتن مدرک فوق لیسانس در رشته حقوق بشر بین الملل بودم با خودم می گفتم: «هیچ وقت برای دنبال کردن آرزوها، دیر نیست؛ امید را نباید از دست داد؛ آدم نباید تسلیم شود.» او با خودش می گفت: «من به خدای بزرگی معتقدم که می تواند غیرممکن ها را ممکن کند، بنابراین آخرسر این فوق لیسانس بر سر راه من قرار خواهد گرفت.»

سارا می گوید ایمیل دانشگاه نتردام را که می گفت در رشته حقوق بشر بین الملل برای سال ۲۰۱۳ قبول شده ام، گرفتم. از خوشحالی نفسم بند آمد. بارها و بارها خواندمش، بخصوص عبارت «مفتخریم به آگاهی برسانیم» را. من، به عنوان یک همسر و مادر دو بچه نوپا، و یک دادستان عمومی باید برای تحقق رویایی هفت ساله ، دور جهان را طی می کردم.

قدم اول آسان بود: پیشنهاد پذیرش را با ایمیل قبول کردم و خبر خوش قبولی در یک دانشگاه معتبر را به خانواده و دوستان اطلاع دادم بویژه مادرم.

اما گام دوم، یعنی گرفتن ویزا به آسانی اولی نبود. زمانی که من و خانواده ام برای قرار مصاحبه انتظار می کشیدیم، انواع و اقسام داستان های مربوط به رد شدن درخواست ویزا به بهانه های گوناگون را می شنیدیم. آیا اجازه می دهند که با هم برویم یا اینطور تصمیم خواهند گرفت که من بدون خانواده ام عازم این سفر شوم؟

به خانواده ام مجوز سفر می دهند؟

نیمه شب با فکر کردن به پاسخ هایی که باید به سوال های دشوار می دادم، عذاب می کشیدم. سوال هایی مثل این: «چرا باید غیر از من، تمام خانواده راهی آمریکا شود؟» در عوض همسرم، با گفتن این که «همه چیز درست می شود» بی خیال به خواب رفت.

روز موعود فرا رسید و من و خانواده ام به سفارت آمریکا در هراره رفتیم. مدارکمان را تحویل دادیم و منتظر ماندیم تا این که با اولین بدشانسی مان مواجه شدیم: برای کودکان خردسالم وقت مصاحبه نگرفته بودم. بله، هر متقاضی، حتی کودک ۱۵ ماهه باید قرار جداگانه داشته باشد. دو راه داشتیم: یا تنهایی به مصاحبه بروم و یا یک بار دیگر برای تمامی خانواده قرار مصاحبه بگیرم. تصمیم گرفتم تنها به مصاحبه بروم.

بعد از طی مرحله امنیتی، به تصمیمم شک کردم. اگر مامور مهاجرت فکر کند حالا که تنهایی به مصاحبه آمده ام حتما می توانم تنها به آمریکا بروم چه؟ فکر کردم حتما روانشناس هایی دارند که این را به ذهن آنها وارد کند. وحشت کرده بودم؛ تماشای بیش از حد سریال ۲۴ کار خودش را کرده بود!

پشت در انتظار و در پچ پچ با دیگر متقاضیان ویزا، درباره عوامل رد تقاضای ویزا صحبت کردیم. فرم I-۲۰ ، شهریه کامل و مجوز اقامت داشتم اما رد و بدل تجربه های ترسناک، اعصابم را مشوش کرد. بالاخره نوبتم رسید. مامور مربوطه با مهربانی درباره رشته تحصیلی و برنامه ریزی هایم برای پس از تحصیل پرسید و به مدارکم نگاه کرد.

این بازجویی که انتظارش را داشتم نبود. کمی خیالم راحت شد. بعد از چند سوال شخصی دیگر و وارد کردن جواب های من به کامپیوتر، پاسپورتم را گرفت و یک رسید زرد رنگ به من داد و گفت روز بعد برای گرفتن پاسپورتم مراجعه کنم. خوشحال بودم! اما تکلیف خانواده ام چه می شود؟

قرار مصاحبه شوهر و بچه ها ده روز دیگر بود و من اجازه نداشتم همراه آنان به سفارتخانه بروم. این را خانمی که پشت دیوار شیشه ای نشسته بود بهم گفت. من به جلسات آمادگی و آشنایی وارد شدم و موبایلم را خاموش کردم. وقت ناهار فورا به همسرم تلفن زدم. همه چیز مرتب بود؛ ویزایشان را گرفته بودند. موجی از آرامش وجودم را گرفت.

پس همه ما ویزا گرفتیم. ویزای من و بچه ها تا مه ۲۰۱۳ معتبر بود و ویزای شوهرم تا ژوئیه ۲۰۱۴. چرا ویزای او اعتبار بیشتری داشت؟ نمی دانم چرا، فقط این را می دانم که حس طنز خدا قوی است.

بچه ها در هواپیما

این سومین قدم در راه آمریکا بود. بردن دو بچه کوچک در یک سفر طولانی در هواپیما و اتوبوس.

خرس عروسکی و چند جور خوردنی را برای مرحله اول یعنی رفتن به ژوهانسبورگ با اتوبوس، برداشتم. در مرز هفت ساعت توقف داشتیم چون ماموران مهاجرت اعتصاب کرده بودند. دوازده ساعت بعد به ژوهانسبورگ رسیدیم. خوراکی هایم تمام شده بود و هوا به شدت گرم بود. خرس عروسکی، دیگر جذاب نبود و بچه ۱۵ ماهه پنج کیلویی ام را در تمام آن مدت در آغوش گرفته بودم.

حال نوبت پرواز ۱۸ ساعته بود. این بار خوراکی های بیشتری همراه برداشتم. متاسفانه خرس تدی را در اتوبوس جاگذاشته بودیم.

پرواز ژوهانسبورگ به لندن به آرامی گذشت و بچه های عزیزم از زمان برخاستن هواپیما تا به آخر، خواب بودند. در فرودگاه هیترو، وقتی روی صندلی های پرواز لندن به شیکاگو نشستیم، زن حدود چهل ساله ای که صندلی اش کنار ما بود، به محض این که چشمش به دختر ۱۵ ماهه و پسر سه ساله ام افتاد، حالتی ناشی از ناخرسندی چهره اش را گرفت. حسی دردناک ناشی از این که مجبور است پرواز هشت ساعته را در کنار دو بچه جیغ جیغو بگذراند.

آن زن، به آرامی اما نه آنقدر آرام که شنیده نشود، به مهماندار گفت که باید جای دیگری را برایش پیدا کند. «من اینجا نمی نشینم». وقتی جایش را عوض کردند و عصبانیتش فروکش کرد خجولانه به من گفت: «می دانید، من خودم دو فرزند دارم.

موضوع فقط این است که امروز واقعا نمی توانم این مسئله را تحمل کنم.» لبخند زدم و گفتم می فهمم اما وقتی بچه ها به آرامی به خواب رفتند، با خودم فکر کردم: «تحویل بگیر خانم بی ادب آمریکایی!»

آیا همه آمریکایی ها بدون در نظر گرفتن احساسات مخاطب، هرچه به ذهنشان بیاید به زبان می آورند؟ امیدوار بودم که اینطور نباشد. احساس پیروزی ام دیری نپایید و بچه ها بعد از یک چرت نیم ساعته بیدار شدند و دوتایی بی قراری و بلند بلند گریه کردن را سردادند.

بالاخره به فرودگاه «او-هیر» رسیدیم اما قبل از آن یک اتفاق دیگر هم افتاد. وقتی که چراغ بستن کمربندها در هنگام فرود روشن شد، دخترکم زمان را مناسب یافت و همراه با غرش بلند موتور هواپیما، جیغ و ناآرامی را شروع کرد و من از خجالت در صندلی ام فرومی رفتم. فقط می توانم بگویم که این طولانی ترین فرود زندگیم بود.

بعد از آن که پوشک بچه را در دستشویی فرودگاه عوض کردم و به خوبی از بخش کنترل پاسپورت و ویزا رد شدیم، احساس هیجان و آرامش مرا فراگرفت. به ایالات متحده آمریکا آمده بودم و رویای تحقق نیافته ام پیش رویم بود. درجه فوق لیسانس از دانشگاه نوتردام و آینده ای بهتر به عنوان یک وکیل حقوق بشر. اما فعلا فقط از این که مسیر طولانی بین قاره ای به آمریکا را پشت سرگذاشتیم، خوشحالم.
XS
SM
MD
LG