لینکهای قابل دسترسی

چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶ ایران ۰۶:۰۹

شمس آل احمد روز یکشنبه در سن ۸۱ سالگی چشم از جهان فروبست. او دوست داشت که بگویند برادر جلال است. به این اعتبار می بالید. نه از آن جهت که خودش چیزی کم داشت اما نام جلال و زندگی در یک خانواده سنتی از برادر بزرگتر نامی ساخته بود که شمس هرگز نمی خواست از سایه بگریزد. به ره گم کرده ها می مانست. وقتی بدون نام جلال حرف می زد.

او نویسنده ای بود با چند کتاب که در میان آنها دو جلد را به برادرش اختصاص داده بود. به جلال آل احمد که نامش در آن سال ها نقل محافل روشنفکری بود. اولی «گاهواره» بود که نوید تولد یک نویسنده را می داد بدون سایه برادر و دومی که «از چشم برادر» نام داشت، همان اولی بود و شاهدی بر پایان شمس. پایانی که خودش تاسف آن را نمی خورد.

او مدتی ناشر شد. انتشارات «رواق» را راه انداخت، برای کشف استعداد های جوان اما نه شجاعت تصمیم گیری داشت و نه درایت مالی . دلش نمی آمد کسی را از آنجا براند. رواق شده بود محل گپ. دوره ای برای خواندن. برای جوانانی که می خواستند نویسنده شوند. اما روزگار رمان خواندن و پرداختن به ادبیات و کشف استعداد نبود. از همین رو چرخ رواق نگشت. او هم دست شست و به خانه رفت. شد یک نام. نویسنده ای وارث. ناشری بدون دفتر و سرمایه. سرمایه قرار بود از محل نشر آثار جلال فراهم شود. آثاری که در آن روزها با اجازه و بی اجازه قفسه کتاب فروشی ها را اشغال کرده بود. قرار بود بر طبق وصیت جلال از محل فروش آثار برای جوانان خانواده در هزینه تحصیل فراهم شود. شاید اگر بخت یار او می شد و توفان انقلاب همه را نمی برد،رواق می ماند. می شد بنیاد جلال. اما بخت یار آنان نبود. تنها دستاورد رواق اختلافی بود که در خانواده افتاد و شمس را بیشتر منزوی کرد. نه «سیمین خانم دانشور» از او یادی کرد و نه شمس خواست که بگوید کارش این نبود. هردو از هم دل چرکین شدند. همان دوتن که بازمانده ها و سیاه پوشان برادر و همسر بودند. شمس مدتی هم مدیر روزنامه شد. روزنامه اطلاعات را آیت الله خمینی به او سپرد. در آن روزها هنوز برای روحانیت بستن راه انتقاد افکار عمومی مهم بود. شمس آمده بود که برای روحانیت پلاک روشنفکری بسازد. اما اهل معامله نبود. اطلاعات مانده بود در میدان. هر روز شبیه جناحی بود. و هر روز بهانه ای بود برای اهل دین تا بگویند روحانی زاده بودن کافی نیست. شمس رفت و دعایی آمد. و این رفتن و حوادث دهه ۶۰ شمس را برای همیشه با خود برد. او که می خواست مستقل باشد و یا در خوش بینانه ترین شرایط سخنگوی خانواده به هیچیک نرسید. هر قدر نسل جوان از اندیشه و طرز تلقی جلال فاصله می گرفت، برادر بیشتر در خود می خفت. کمتر حرف می زد. کمتر به صحنه می آمد. که صحنه گردانی هم نیاموخته بود. شغل رسمی او معلمی بود و شغل غیر رسمی اش « آل احمدی» از اولی با انقلاب بازنشسته شد و از دومی حتی پس از امروز هم بازنشستگی نخواهد داشت. او خانه نشین شد. در همان آپارتمانی که تنها ره توشه روزگار پیری اش بود. با یک جلال دیگر. در خبرها نوشته اند که خبر را جلال فرزند شمس منتشر کرده است. او نسل سوم این خانواده است و دومین جلال آحمد. شمس همواره از زبان جلال خود را «اخوی» می نامید. در گاهواره نوشته است« فرشته،همسرم را تازه از اتاق عمل آورده بودند. این پسر در غیاب عمو زاده شده بود. پرستارها برای تبریک می آمدند و برای مژده گانی. پرسیدن اسمش چیه؟ فرشته گفت: شمس مگه جلال نیست؟»

شمس شاید دلش می خواست در مسجد فیروزآبادی در کنار پدر و برادر به خاک سپرده شود. شاید انتظار داشت که جلال را پس از ۵۰ سال در همان محل دوباره ببیند. می خواست به استقبالش بیاید. همان محلی که برای دفن پدرش رفته بود و خواسته بود پیش از پدر در گور او درازی بکشد. صدای جلال بود که او را خوانده بود« چطوری اخوی؟» دستش را دراز کرده بود و او را از گور بر کشیده بود.

همین ها برای شمس بس بود.

کاش در آن آخرین لحظه ها هم او را صدا کرده باشد.«پیرشدی اخوی؟» وشاید «دیر آمدی اخوی؟»

XS
SM
MD
LG