لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ ایران ۰۸:۰۱

خاطرات دختر اورسن ولز از پدری که بهترین فیلم تاریخ سینما را ساخت


خاطرات دختر اورسن ولز از پدری که بهترین فیلم تاریخ سینما را ساخت

فیلم «همشهری کین» ساخته اورسن ولز فقید، به شهادت بسیاری از منتقدین سینمایی، بهترین فیلمی است که در تاریخ سینما تا کنون ساخته شده است. اورسن ولز بازیگر و کارگردان تئاتر و سینما درسال ١٩۴١ در بیست و شش سالگی فیلمنامه «همشهری کین» را نوشت و آن را کارگردانی کرد. فیلمی به شیوه بیوگرافی که از نظر تکنیک های سینمایی جسورانه و از لحاظ محتوی ،عمیق و غیرمتعارف محسوب می شد و خود اورسن ولز نیز بازی در نقش اول آن را به عهده داشت.

اورسن ولز هنوزهم در هالیوود یک بت، یک غول سینمایی و یک معبود در هنر فیلمسازی در این شهر به شمار می رود. اما بنا بر مندرجات کتاب تازه ای که دختر بزرگ اورسن ولز اخیرا نوشته و آن را به چاپ رسانده است، این هنرمند نمونه عالم سینما به خاطر گرفتاری هایی که نبوغ سرشار او برایش به همراه آورده بود هرگز نتوانست، نقش یک پدرمعمولی، مراقب و مهربان را برای فرزندان خود ایفا کند.

«کریستوفر ولزفدر» دختر بزرگ اورسن ولز می گوید پدرش به شدت با مسائل سیاسی درگیربود و همواره برای رسیدن به اهداف سیاسی خود مبارزه می کرد و حتی به خاطر آن ها می جنگید.

«کریستوفر» یک بار از پدرش پرسید که چرا نام یک پسر را برای او که یک دختر است برگزیده است؟ اورسن ولز به او پاسخ داد: «نام تو یک آهنگ بی نهایت زیبا دارد که بسیار گوش نواز است! درعین حال تو تنها دختری هستی در تمام جهان که اسمش کریستوفر است!» این یکی از خاطراتی است که «کریستوفر ولز فدر» در کتاب تازه خود «درسایه پدرم» از آن یاد کرده است.

کریستوفر هرچند از همان اوان جوانی به کار نویسندگی اشتغال داشته است اما می گوید سال ها طول کشید تا او توانست بالاخره به نوشتن این خاطرات بپردازد: «شاید به خاطر اینکه پدرم مردی بی نهایت پیچیده بود. شاید هم به این دلیل که رابطه ای که ما با هم داشتیم خیلی غیرمتعارف بود. من باید آن بینش و جنبه فکری لازم را پیدا می کردم تا بتوانم حق مطلب را درباره موضوعی که انتخاب کرده بودم ادا کنم. حقیقت این است که من هرگز نمی توانستم وقتی خیلی جوان بودم این کتاب را بنویسم. پدرم در سال ١٩٨۵ درگذشت و از آن زمان تا کنون سال ها می گذرد. وقتی او زنده بود من بیش از هر چیز کوشش داشتم که یک رابطه عادی و یا کمی معمولی تر با او ایجاد کنم. کوشش داشتم تا به طور روزمره در بخشی از زندگی او سهیم باشم. اما این واقعا امکان نداشت چون او مردی بود که به خاطر کاری که به آن می پرداخت آفریده شده بود.»

کریستوفر می گوید: «پدرم اورسن ولز واقعا هرگز وقت زیادی برای زندگی معمولی و روابط خانوادگی نداشت. اما من در دوران حیات او هرگز نتوانستم این مسئله را درک کرده و یا آن را قبول کنم.»

کریستوفر به خاطرمی آورد که چگونه به همراه پدرش به اروپا سفر کرد و از این طریق در شهرهای مختلف با هنرهای گوناگون آشنا شد. در اوان کودکی کریستوفر به شدت تحت تاثیر هیبت و ابهت اورسن ولز بود و همواره با خود می اندیشید که نقش او در زندگی پدرش دقیقا چیست و در کدام گوشه آن قرار دارد؟

«کریستوفر» و «اورسن ولز» بیشتر مواقع حتی زیر یک سقف زندگی نمی کردند و رابطه دختر و پدری آن ها اغلب مایوس کننده و غم انگیز بود. از جمله بارها، اورسن ولز به کریستوفر قول می داد که شوفرش را به دنبال او خواهد فرستاد تا با هم ناهار بخورند اما این اتومبیل هرگز فرستاده نمی شد. با این همه این دو درعین حال اوقات خوش و خوشحال کننده فراوانی نیز با هم داشته اند.

کریستوفرمی گوید: «وقتی یک شاگرد مدرسه ابتدایی بودم بارها با پدرم به اروپا سفرکردیم. فکر می کنم این بهترین دورانی بود که ما با هم گذراندیم. این دوران اثرات فراموش نشدنی وعمیقی بر زندگی و آینده من گذاشت. پدرم از این که من به هنرهای مختلف علاقمند بودم خیلی خوشحال بود و دوست داشت مرا به همراه خود به موزه ها ببرد و در مورد کارهای هنری مورد علاقه خود با من گفتگو کند. برای من این ها لحظات طلائی زندگی با پدرم بود.»

کریس ولز فدر می گوید او دست به نوشتن کتاب «درسایه پدرم» زده است تا بتواند مردی را که در اذهان عمومی پشت یک تندیس مقدس قرار گرفته را بهتر به مردم بشناساند. مردی که بر روی صحنه تئاتر و پرده سینما متکبر، خودبین، گردن فراز، سخت گیر و گاه حتی مهیب و ترس آور به نظر می آمد، به شدت به اصول و عقاید خود پای بند بود به ویژه در زندگی خصوصی این مسئله از اهمیت خاصی برخوردار بود: «من فکر نمی کنم که مردم واقعا بدانند که پدرم تا چه حد با سیاست درگیربود و چگونه کوچکترین حس تبعیض و پیش داوری در او وجود نداشت. او پای اعتقادات سیاسی خود می ایستاد و به خاطر آن ها می جنگید. ازجمله او به پیشبرد فرهنگ آفریقایی تبارهای آمریکایی در دورانی که نژاد پرستی هنوز به شدت در آمریکا رواج داشت خیلی کمک کرد.»

کریس ولز فدر درعین حال با زندگی نامه نویسان دیگری که درباره پدرش اورسن ولز کتاب های متعددی نوشته اند در این مورد که «اورسن ولز یک نابغه هنری بود که سال ها پیش از زمان خود ظهورکرده بود» کاملا موافق است: «در ایالات متحده آمریکا تنها بخش کوچکی از آثار اورسن ولز به نمایش درآمده است. تقریبا اکثر مردم فیلم «همشهری کین» را می شناسند. بسیاری فیلم های دیگر او از جمله «آمبرسون باشکوه»، «بانوئی از شانگهای» و «تماس با شیطان» نیز نسبتا شناخته شده اند. اما فیلم های شگفت آوری که پدرم در اروپا ساخته است چون «جنایات شب» که یکی از شاهکارهای او محسوب می شود هرگز در ایالات متحده به نمایش درنیامده اند. حتی فیلم دیگری به نام F for Fake که از فیلم های تماما هنری او محسوب می شود و چون به هیچوجه در روال کارهای هالیوودی نبود درسینماها به نمایش درنیامد. این فیلم یک فیلم شگفت آور و بی نهایت غیرمتعارف است و درحقیقت جنبه یک رساله را دارد. پدرم امیدوار بود تا با ساختن F for Fake بتواند شیوه تازه ای از فیلمسازی را سینمای هنری پایه گذاری کند. فیلمی نه دقیقا شبیه به فیلم های مستند اما روایتی شخصی و خصوصی ازطریق زبان سینما. پدرم هنگام نمایش این فیلم بی نهایت دلسرد شده بود چون هیچکس آن را نفهمید و درک نکرد و این معمای غیرقابل حلی بود که در طول سال ها پدرم را عذاب داد. او بدون شک سال ها و سال ها از زمان خودش جلوتر بود.»

اورسن ولز یک بار به دخترش کریس گفته بود: «خواهش می کنم برای من احساس ترحم نکن ..همین مردم پس از مرگ عاشق من خواهند شد!» در اواخر زندگی حرفه ای، اورسن ولز بنا برگفته دخترش کریس، سخت ترین دوران زندگی خود را سپری کرد: «او پروژه های متعددی داشت که پیدا کردن تهیه کننده برای آن ها در آن زمان غیرممکن بود. او بیشترعمر خود را در اروپا گذراند اما بعدها به ایالات متحده بازگشت با این امید که بتواند کارهایی برای تلویزیون انجام دهد. او احساس می کرد که تلویزیون می تواند یک وسیله مناسب برای ارائه کارهایش باشد. اما یک بار دیگر کارهایی که او در فکر داشت برای دست اندرکاران آن زمان غیرقابل فهم بود و آن ها نمی توانستند با آن ارتباط ذهنی برقرار کنند. کم کم اورسن ولز مجبورشد برای امرار معاش تن به کارهای کم ارزش تری چون دوبلاژ فیلم یا گویندگی فیلم های مستند دیگران بدهد، میهمان برنامه های تلویزیونی شود و حتی در آگهی های تجارتی شرکت کند. این ها همه برای آن بود که پدرم بتواند خرج کرایه خانه اش را دربیاورد و زندگی روزمره اش را بگذراند. اما او هرگز دیگر نتوانست کاری را که به خاطر آن آفریده شده بود یعنی ساختن فیلم را ادامه دهد.»

اورسن ولزعلیرغم همه این وقایع مایوس کننده هرگز روحیه قوی و دید مثبت خود به زندگی را از دست نداد: «پدرم اصولا شخصی مثبت، امیدوار و خوش بین بود. چه در دورانی که در اوج معروفیت و محبوبیت به سر می برد و چه در زمان کهولت و سال های آخر زندگی و دورانی که من توانستم بیشتر او را بشناسم. هنگامی که او می کوشید تا با مشکلاتی از قبیل بیماری های گوناگون دست و پنجه نرم کند. خیلی از مردم نمی دانند که اورسن ولز دراواخر زندگی تا چه حد بیمار و با یاس و نومیدی رویارو بود. اما او هیچوقت از این مسائل دلگیر و یا خشمگین نشد. او همواره آن طبیعت خوشبین و امیدوار خود را حفظ کرد و همواره معتقد بود فردا روز بهتری خواهد بود! در همین دوران بود که او اغلب به من می گفت: خواهش می کنم برای من دلسوزی نکن چون پس از مرگم همین مردم مرا عاشقانه دوست خواهند داشت.»

و همین پیش بینی دقیقا اتفاق افتاد. امروز، ده ها سال پس از مرگ اورسن ولز در سال ١٩٨۵ در سن هفتاد سالگی، آثار او بیش از هر زمان دیگری مورد توجه عموم قرار دارد. کریس ولز می گوید او به پدرش افتخار می کند و امیدوار است تا نسل های جوان تر با خواندن کتاب او بتوانند یک بار دیگر اورسن ولز را کشف کنند.

XS
SM
MD
LG