لینکهای قابل دسترسی

پنجشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۹۵ | ۸ دسامبر ۲۰۱۶ | ایران ۰۵:۳۴

انقلاب فرهنگی و تاریخ خودکامگی


پوستر مائو تسه تونگ، در کنار امپراتور سابق و تصاویر چین قبل از انقلاب، در بازار پکن - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

پوستر مائو تسه تونگ، در کنار امپراتور سابق و تصاویر چین قبل از انقلاب، در بازار پکن - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵

مقاله ای از دیوید کیزر در نشریه تایم

تهدید خودکامگی در قرن ۲۱ هم وجود دارد.

این هفته پنجاهمین سالگرد آغاز انقلاب فرهنگی در چین است. در آغاز سال ۱۹۶۶، مائو تسه تونگ که در سال های قبل به شکلی به پس زمینه رهبری چین رفته بود با بسیج جوانان کارزاری را برای مقابله با انحراف حزب کمونیست چین و دشمنان داخلی و خارجی اش به راه انداخت. این موج ترس و وحشت جان و شغل شاید میلیون ها تن از مردم چین که اثری از نفوذ غرب در آن ها دیده می شد از جمله موزیسین های موسیقی کلاسیک را گرفت و نابود کرد. ترس حاکم به ویژه بر مناطق غیر شهری سایه انداخت و تا پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ فرو کش نکرد.

با نگاهی به گذشته، این تحولات اهمیت تاریخی بزرگتری پیدا می کنند. انقلاب فرهنگی چین همزمان با وحشت افکنی های خمرهای سرخ در کامبوج، واپسین طغیان خودکامگی قرن بیستم بود؛ پدیده ای که روسیه استالینی و آلمان هیتلری را هم در بر می گرفت و در کتاب ۱۹۸۴ جرج اورول به خوبی تصویر شده بود.

رژیم های خودکامه کلاسیک خصوصیات مشترکی داشتند: همه در پی کنترل تمام جنبه های زندگی مردم بودند؛ مردم را در نبردی مشترک علیه دشمنان قسم خورده خارجی و داخلی بسیج می کردند؛ و آن ها را برای پذیرش ایدئولوژی رسمی کشور زیر فشار می گذاشتند. دشمنان رژیم های خودکامه در چین مائو و روسیه استالین، سرمایه داران، ملاکان، دهقانان ثروتمند، و همه نوع ماموران خارجی بودند. در آلمان نازی، دشمنان کشور سوسیالیست ها، کمونیست ها، یهودیان، و تمام اقلیت های قومی بودند. تمام این رژیم ها یک نظام تک حزبی را پایه گذاشتند که فراتر از کشور به مفهوم سنتی آن قرار می گرفت اما به طور گسترده کشور را تحت الشعاع قرار داده بود. تمام این رژیم ها میلیون ها شهروند خود را به قتل رسانده یا زندانی کردند. همه آن ها مردان و زنان جوانان را در سازمان های متحد الشکل متفاوت و در قالب نیروهای شبه نظامی سازمان دادند تا انرژی شان را برای مقاصد سیاسی تایید شده به کار بگیرند. در چین و در اتحاد جماهیر شوروی، آن ها کنترل اقتصاد ملی و انحصار تمام اشکال ابراز بیان جمعی را در اختیار گرفتند و هرگز اجازه ندادند مخالفان فرصت ظهور و بروز پیدا کنند. آن چه بیش از هر چیزی آن ها را از دیگر حکومت های خودکامه متفاوت می کرد بسیج عمومی مردم در نبرد با دشمنان خاص بود.

مانند هر پدیده تاریخی موفقی، این رژیم ها بر وجوه واقعی ماهیت بشری تکیه داشتند. مستغرق شدن در یک نبرد جمعی می تواند به شکلی غریب رهایی بخش و شورانگیز باشد. ملت ها همین حال را در دوران جنگ تجربه می کنند. با این وجود، مشکل پیش روی تمام این رژیم ها این بود که حفظ شوق و اشتیاق مورد نظر برای مدتی قابل دوام بود.

سرانجام، روشنفکران و مابقی جامعه از کشمکش خسته شده و می خواهند از یک زندگی آرام لذت ببرند. این تغییر، وفاداری مردم به رژیم و اهداف اش را کاهش می دهد. پاسخ رهبری رژیم معمولا کارزاری تازه علیه دشمنان است. اما این بار بیشتر دشمنان واقعی کشته یا تبعید شده اند. پس راهی جز حمله به افراد بیگناه یا خود ساختار حزبی نیست. این همان کاری است که استالین در ۱۹۳۰ زمان پاکسازی رهبری حزب و ارتش و مائو ۵۰ سال پیش انجام داد. جرج اورول زمانی کتاب اش را نوشت که استالینیسم در اوج خود بود و مائو در جنگ داخلی چیره می شد. اورول به خوبی فضای نبرد بی پایان علیه دشمنان خیالی را در ۱۹۸۴ به تصویر می کشد؛ زمانی که هیچ کس از سوء ظن همسایه یا فرزندان اش در امان نیست و اعضای حزب به طور دوره ای ناپدید می شوند.

در عین حال نباید یک جنبه عمده این رژیم ها را مورد غفلت قرار داد. در حالی که این رژیم ها با موفقیت هیجانات مردمی را در اختیار داشته و کارزار ترور و وحشت را به کار می گرفتند، ادعا داشتند که مبنای کارشان علم و منطق است. استالین و مائو ادعا می کردند که «سوسیالیسم علمی» کارل ماکس را پیاده می کنند. هیتلر هم فکر می کرد خلوص نژادی به او و حزب نازی اجازه می دهد انسان هایی بهتر پدید بیاورند. در واقع، تمام این رژیم ها موفق شدند سازمان هایی عظیم را از منظر زیر ساخت و تشکیلات صنعتی (دست کم در اتحاد جماهیر شوروی و آلمان) بنا کنند. با این وجود هیچکدام از آن رژیم ها پایدار نماندند. آلمان نازی پس از ۱۲ سال جنگ سقوط کرد. اتحاد جماهیر شوروی و کمونیسم هم بعد از ۷۲ سال در ۱۹۸۹در برابر نیروی طبیعت بشر فرو پاشید.

هر چند ۶۷ سال پس از قدرت گرفتن مائو، حزب کمونیست همچنان بر چین حکومت می کند اما به هیچ عنوان نمی توان چین را حکومتی خودکامه توصیف کرد. همین استدلال در مورد ویتنام هم مصداق دارد. شکل معتدل تری از خودکامگی ۵۷ سال در کوبا برقرار بوده است. اما گشایش روابط با آمریکا احتمالا به زودی تغییرات بیشتری را در کوبا به همراه خواهد آورد. تنها حکومت خودکامه باقیمانده از قرن بیستم کره شمالی است.

اما این به معنای این نیست که خودکامگی از بین رفته است.

پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی، طی دهه نود میلادی، بسیاری چیرگی دموکراسی را پیش بینی می کردند. ولی همزمان با پایان گرفتن انقلاب فرهنگی در چین، نوع متفاوتی از خودکامگی مبتنی بر مذهب در حال شکل گیری بود.

رژیم آیت ‌اﻟله خمینی با قدرت گرفتن در سال ۱۹۷۹ به دنبال وضع مقرراتی مبتنی بر قرائتی سختگیرانه از اسلام برای تمام جنبه های زندگی مردم بود. هر چند حکومت های سلطنتی در گذشته سختگیری های مذهبی را به کار بسته بودند اما حکومت خمینی نخستین رژیم قرن بیستم بود که از دولت ملی مدرن برای اعمال اقدامات شدید مذهبی استفاده کرد. حکومت خمینی یک سال پس از استقرار باید مردم را برای شرکت در جنگی هشت ساله با عراق بسیج عمومی می کرد. رژیم ایران ۳۷ سال دوام آورده است و مانند اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۵۴ یا چین کمونیست در ۱۹۸۶ شاهد کاهش حرارت ایدئولوژیک خود است.

رژیم ایران مقلدی هم داشته است. داعش جنبشی خودکامه بر مبنای قرائت اش از اسلام پدید آورده است. هر چند داعش به عنوان یک کشور به رسمیت شناخته نمی شود اما خصوصیات کامل یک حکومت خودکامه را دارد: مردم تحت کنترل اش را سرکوب و کنترل می کند؛ غیر مسلمانان را مرعوب کرده و می کشد؛ و خود را به نبردی بی پایان برای تصرف سراسر خاور میانه و ایجاد یک خلیفه گری متعهد می داند.

هر چند این جنبش به لحاظ گستردگی و میزان خطر به هیچ عنوان با کمونیسم و نازیسم قابل مقایسه نیست اما چالش ایدئولوژیک بزرگی را پیش روی جهان نوین قرار داده است. کمونیسم و نازیسم هر دو ادعا داشتند که تمام کارهایشان بر مبنای علم و منطق بود، ولی داعش علم و منطق را رد کرده و به ایمان چسبیده است. آن ها جنگی میان ایمان و عقل را دوباره آغاز کرده اند که به نظر می رسد همین چند دهه پیش به اتمام رسیده بود.

* برگردان فارسی این مقاله تنها به منظور آگاهی رسانی منتشر شده و نظرات بیان شده در آن الزاماً بازتاب دیدگاه صدای آمریکا نیست.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG