لینکهای قابل دسترسی

چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶ ایران ۱۹:۵۴

و باز هم از فوتبال – روز هشتاد و یکم


دو نوشته بدستم رسید، یکی از منصور صفائی بود، «روز وقوع زلزله بم بود که یکی از کارشناسان شهرسازی در برنامه ای در شبکه خبر سیما گفت، این زلزله که اتفاق افتاد و دیگر کاری از دست ما ساخته نیست، اما من از همین امروز به خانواده تمام کسانی که در زلزله های بعدی در نقاط مختلف ایران کشته خواهند شد تسلیت میگویم چون مطمئنم که ما از زلزله بم هیچ درس عبرتی برای پیشگیری در جهت ایمن سازی ساختمان هایمان نخواهیم گرفت، همان طور که هیچ عبرتی از زلزله منجیل و رودبار نگرفتیم.

حالا که تیم ملی فوتبال ایران در مقابل عربستان باخته، بخش عظیمی از افکار عمومی، علی دائی را مقصر میدانند و من هم به تبعیت از آن کارشناسی که هنگام وقوع زلزله بم بابت زلزله های آینده تسلیت گفت، باختهای بسیار و بیشماری را برای آینده تیم ملی در مراحل بعدی و سالیان آینده پیش بینی میکنم و انتظار دارم. داستان مدیریت یا واضح تر عدم مدیریت در کشور ما همیشه همین بوده و هست.»

حالا این نوشته منصور را بگذارید پهلوی حرف رئیس جمهور آن مملکت که خلاصه کلام میگوید، «ایران باید حرف آخر را در فوتبال آسیا بزند« و ببینیم تا چه حد با هم همخوانی دارند.

منصور هم البته نگفته نباید، اما میگوید با چنین «شاید» این تکرار باید و باید مثل حلوا حلوا است که دهن را شیرین نمی کند. و خود علی دائی هم که یقه خبرنگاران را در این شلوغی گرفته که «شما منتظر روزی بودید که من شکست بخورم» یعنی اینکه حالا به آرزویتان رسیدید.

همین حرف روز هشتادم که، ایرانیان حتی در قبال مسئله ای مثل آرزوی راه یابی تیم فوتبالشان به جام جهانی نیز نمیدانند از بنده خدا که هیچ، از خدا چه بخواهند.

در همین باره «ناشناس» برایم مینویسد، «بهارلو جان باختن به عربستان خیلی دردناکه و لی بابا حالا این تیم بره جام جهانی چی بگه؟ سه تا بازی ببازه برگرده بیاد تا چهار سال دیگه؟ بخدا نرن خیلی بهتره چون ما هم اینور دنیا اسیر مشکلاتی که گفتی نمیشدیم.» ناشناس ادامه میدهد که «من اعتراف میکنم تو این سی سال هیچوقت با تمام وجود از تیم ملی طرفداری نکردم (جز بازی با استرالیا) چون همیشه مسئله برای من اینست که اسم مملکتم (حتی وقتی روی تیم فوتبال هم باشه) منو یاد رژیمی میاندازه که این تیم و این مملکت را مصادره کرده.

و بعد بر میخورم به دوستی که میگوید، راست میگوئی این حکایت سردرگمی در برابر سرود ملی، که ایرانی ها اصلاً نمی دانند میوه چه درختیست چه برسد به آنکه بخواهند مثل تماشاچیان دیگر ملت ها با هم در استادیوم ها بخوانند. او از تجربه خود میگفت که در همین بازیهای جام جهانی پیش، وقتی از آمریکا به آلمان رفته بود تا بازیهای ایران را ببیند، وقتی سرود موسوم به سرود ایران را پخش میکنند، او بیصدا گوش میداده و بعد کنار دستیش که از لباسی که او پوشیده بود پی برده بود ایرانی است، میگوید، شما این همه ایران ایران میکنید، چطور سرودتان را نمی خوانید؟ و پاسخ میشنود نه اینکه نخواهیم، نمیتوانیم، یعنی بلد نیستیم. و بعد شروع میکند به توضیح دادن که حالا اگر هم بلد بودم که نیستم، خواندن این سرود میشود در حکم تائید نظام، و این دوست ما که سی سال است به سبب همین نظام غربت نشین شده، در حقیقت از خودش بلند بلند میپرسه راستی اگر سرود را بلد بودم الان تکلیف چه بود.

در میان این توضیحات و تردیدها البته آنکه ازو پرسیده بود، حواسش را بجای دیگر سپرده بود، اما حواس دوست ما را تا پایان بازی پریشان باقی گذارده بود، با سوالی که سی سال است برایش جوابی نیافته است.

XS
SM
MD
LG