لینکهای قابل دسترسی

جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ ایران ۱۴:۰۳

پروين اعتصامی


اي دل عبث مخور غم دنيا را
فكرت مكن نيامده فردا را
كنج قفس چو نيك بينديشي
چون گلشن است مرغ شكيبا را
بشكاف خاك را و ببين آنگه
بي مهري زمانهء رسوا را
اين دشت، خوابگاه شهيدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نيز شماري كن
مشمار جدي و عقرب و جوزا را
دور است كاروان سحر زينجا
شمعي ببايد اين شب يلدا را
در پرده صد هزار سيه كاريست
اين تند سير گنبد خضرا را
پيوند او مجوي كه گم كرد است
نوشيروان و هرمز و دارا را
اين جويبار خرد كه مي‌بيني
از جاي كنده صخره صما را
آرامشي ببخش تواني گر
اين دردمند خاطر شيدا را
افسون فساي افعي شهوت را
افسار بند مركب سودا را
پيوند بايدت زدن اي عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغير آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندي و گرما را
پنهان هرگز مي‌نتوان كردن
از چشم عقل قصهء پيدا را
ديدار تيره‌روزي نابينا
عبرت بس است مردم بينا را
اي دوست، تا كه دسترسي داري
حاجت بر آر اهل تمنا را
زيراك جستن دل مسكينان
شايان سعادتي است توانا را
از بس بخفتي، اين تن آلوده
آلود اين روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گويند
نشناختي تو پستي و بالا را
مريم بسي بنام بود لكن
رتبت يكي است مريم عزرا را

اي عجب! اين راه نه راه خداست
زانكه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از اين راه، ليك
كس نشد آگاه كه مقصد كجاست
راهرواني كه درين معبرند
فكرتشان يكسره آز و هواست
اي رمه، اين دره چراگاه نيست
اي بره، اين گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بيغوله گرر ميكنی
رهزن طرار تو را در قفاست
ديده ببندي و درافتی بچاه
اين گنه تست، نه حكم قضاست
لقمهء سالوس كرا سير كرد
چند بر اين لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسي وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بينواست
خانهء جان هرچه تواني بساز
هرچه توان ساخت درين يك بناست
كعبهء دل مسكن شيطان مكن
پاك كن اين خانه كه جای خداست
پيرو ديوانه شدن ز ابلهی است
موعظت ديو شنيدن خطاست
تا بودت شمع حقيقت بدست
راه تو هرجا كه روی روشناست

كودكي كوزه اي شكست و گريست
كه مرا پاي خانه رفتن نيست

چه كنم اوستاد اگر پرسد؟
كوزه ی آب از اوست از من نيست

زين شكسته شدن دلم بشكست
كار ايام جز شكستن نيست

چه كنم گر طلب كند تاوان؟
خجلت و شرم كم ز مردن نيست

گر نكوهش كند كه كوزه چه شد
سخنيم از براي گفتن نيست

كاشكي دود آه مي ديدم
حيف، دل را شكاف و روزن نيست

چيزها ديده و نخواسته ام
دل من هم دل است و آهن نيست

روي مادر نديده ام هرگز
چشم طفل يتيم روشن نيست

كودكان گريه مي كنند و مرا
فرصتي بهر گريه كردن نيست

دامن مادران خوش است، چه شد
كه سر من به هيچ دامن نيست؟

خواندم از شوق، هر كه را مادر
گفت با من كه مادر من نيست


از چه يك دوست بهر من نگذاشت؟
گر كه با من زمانه دشمن نيست؟

ديشب از من خجسته روي بتافت
كز چه معنيت دينه بر تن نيست؟

طوق خورشيد گر زمرد بود
لعل من هم به هيچ معدن نيست

لعل من چيست؟ عقده هاي دلم
عقد خونين به هيچ مخزن نيست

اشك من گوهر بنا گوشم
اگرم گوهري به گردن نيست

كودكان را كليج هست مرا
نان خشك از براي خوردن نيست

جامه ام را به نيم جو نخرند
اين چنين جامه، جاي ارزن نيست

ترسم آن گه دهند پيرهنم
كه نشاني و نامي از من نيست

كودكي گفت: مسكن تو كجاست؟
گفتم آن جا كه هيچ مسكن نيست

رقعه دانم زدن به جامه ي خويش
چه كنم؟ نخ كم است و سوزن نيست


خوشه اي چند مي توانم چيد
چه توان كرد؟ وقت خرمن نيست

درس هايم نخوانده ماند تمام
چه كنم؟ در چراغ روغن نيست

همه گويند پيش ما منشين
هيچ جا بهر من نشيمن نيست

بر پلاسم نشانده اند از آن
كه مرا جامه خز ادكن نيست

نزد استاد فرش رفتم گفت:
در تو فرسوده فهم اين فن نيست

همگنانم قفا زنند همي
كه تو را جز زبان الكن نيست

من نرفتم به باغ با طفلان
بهر پژمردگان شكفتن نيست

گل اگر بود، مادر من بود
چون كه او نيست گل به گلشن نيست

گل من خاره هاي پاي من است
گر گل و ياسمين و سوسن نيست

اوستادم نهاد لوح به سر
كه چون هيچ طفل كودن نيست


من كه هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نيست


پشت سر اوفتاده اي فلكم
نقص «حطي» و جرم «كلمن» نيست

مزد بهمن همي ز من خواهند
آخر اين آذر است بهمن نيست

چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
ديگرش سنگ در فلاخن نيست

چه كنم؟ خانه ي زمانه خراب!
كه دلي از جفاش ايمن نيست

XS
SM
MD
LG