لینکهای قابل دسترسی

دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ایران ۲۰:۰۰

شهريار


استاد شهريار:

نه وصلت ديده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم بقربانت

الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی

نگارين نخل موزونی، همايون سرو آزادی

*****

ای که از کلک هنر، نقش دل انگيز خدايی

حيف باشد مه من کاينهمه از مهر جدايی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجايی

« من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفايی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نيايی »

مدعی طعنه زند در غم عشق تو ز يادم

وين نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمهء بلبل شيراز نرفته است ز يادم

« دوستان عيب کنندم که چرا دل بتو دادم

بايد اول بتو گفتن که چنين خوب چرايی »

تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه

مرغ مسکين چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست با فسون و فسانه

« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاييم در اين بحر تفکر تو کجايی »

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سرو جان و زر و جا هم همه گو، رو بسلامت

« عشق و درويشی و انگشت نمايی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدايی »

درد بيمار نپرسند بشهر تو طبيبان

کس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان

نتوان گفت غم از بيم رقيبان بحبيبان

« حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان

اين توانم که بيايم سر کويت بگدايی »

گرد گلزار رخ تست غبار خط ريحان

چون نگارين خطه تذهيب بديباچه قرآن

ای لبت آيت رحمت دهنت نقطه ايمان

« آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

که دل اهل نظر برد که سريست خدايی »

هرشب هجر برآنم که اگر وصل بجويم

همه چون نی بفغان آيم و چون چنگ بمويم

ليک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم

« گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم

چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايی »

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان برقيبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسايه گذشتن

« شمع را بايد از اين خانه برون بردن و کشتن

تا که همسايه نداند که تو در خانه مايی »

سعدی اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان

که مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان

بشب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان

« کشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان

پرتو روی تو گويد که تو در خانه مايی »

نرگس مست تو مستوری مردم نگزيند

دست گلچين نرسد تا گلی از شاخ تو چيند

جلوه کن جلوه که خورشيد بخلوت نشيند

« پرده بردار که بيگانه خود آن روی نبيند

تو بزرگی و در آئينه کوچک ننمايی »

نازم آن سر که چو گيسوی تو در پای تو ريزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخيزد

شهريار آن نه که با لشکر عشق تو ستيزد

« سعدی آن نيست که هرگز ز کمند تو گريزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهايی »

از غم جدا مشو كه غنا مي‌دهد به دل
اما چه غم غمي كه خدا مي‌دهد به دل
گريان فرشته‌ايست كه در سينه‌هاي تنگ
از اشك چشم نشو و نما مي‌دهد به دل
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
غم مي‌رسد به وقت و وفا مي‌دهد به دل
دل پيشواز ناله رود ارغنون نواز
نازم غمي كه ساز و نوا مي‌دهد به دل
اين غم غبار يار و خود از ابر اين غبار
سر مي‌كشد چو ماه و صلا مي‌دهد به دل
اي اشك شوق آينه‌ام پاك كن ولي
زنگ غمم مبر كه صفا مي‌دهد به دل
غم صيقل خداست خدا يا ز مامگير
اين جوهر جلي كه جلا مي‌دهد به دل
قانع به استخوانم و از سايه تاجبخش
با همتي كه بال هما مي‌دهد به دل
تسليم با قضا و قدر باش شهريار
وز غم جزع مكن كه جزا مي‌دهد به دل

XS
SM
MD
LG